📌ریشه های شهوت فردی
ریشه های شهوت فردی
اگر به تاریخچه ی جنسیام بازگردم تا ردپای بیشتری از نقشپذیری و چگونگی شکلگیری شبهجنسیتم را دنبال کنم، باید بگویم که پس از کشف رابطه ی جنسی انفرادی، برای مدت کوتاهی آن را به صورت روزانه ادامه دادم، بدون اینکه اصلاً تصویرمحور باشد؛ هرچند که بیداری اولیه ی من با یک تصویرِ نقاشیشده پیوند خورده بود. خودم را در حمام حبس میکردم و تا جایی که میتوانستم، پیش از انزال، خودم را تحریک مینمودم. خودتحریکی جنسی نوعی تهیشدگیِ ذهن را القا میکرد؛ حالتی شبیه به خلسه و نیروانا[1] که در آن هیچ فکر یا فانتزی خاصی نداشتم. یک شبهآرامشِ بدون دغدغه ی ذهنی. برای من، این تجربه حکم یک ماده ی مخدر خالص را داشت؛ گریز کامل از خودم و جهانِ پیرامونم. در مورد من, اجازه دهید این مرحله را «شبهجنسیّت نوع اول» بنامیم. ما تلاش خواهیم کرد تا با پیش رفتنِ داستان، این مراحل را شناسایی کنیم.
چرا خیلی زود مجبور شدم دوباره به همان ارتباط اولیه با تصویر بازگردم؟ حدس میزنم قدرت نقشپذیریِ تصویرِ اولیه با «آزورا» در این امر نقش داشته است. افزون بر این، اصل «تحمل» [بالا رفتن مقاومت بدن ص….] نیز وارد عمل میشود؛ جایی که برای دستیابی به تأثیرات اولیه، به محرک بیشتری نیاز است. همچنین، پدرم وقتی پنجساله بودم درگذشت و مادرم نیز فردی نبود که تماس جسمانی یا نوازشی از خود نشان دهد. شاید این فقدان و کمبود صمیمیت والدین، خلأیی ایجاد کرده بود که منتظر پر شدن بود؛ حتی با چنین ارتباطی با یک شبه- شخص مانند آزورا. با این حال، هیچکدام از این عوامل مستعدکننده، این واقعیت را تغییر نمیدهند که من بهسادگی گرفتار شده بودم؛ گرفتارِ یک ارتباط تصویری با زنانِ تصویری.
آنچه تا پیش از این یک راه فرار محض بود، با ورود تصاویر، به تجربهای کاملاً تازه و متفاوت در بُعدی کاملاً متمایز تبدیل شد. تنها چیزی که دستنخورده باقی ماند، خودتحریکی تا حد انزال بود. درونیکردنِ تصویر و فرو رفتن در خلسهای که آن تصویر ایجاد میکرد – یا بهتر است بگوییم، کوچ کردن به درونِ خلسه ی آن – همه چیز بود. من وارد نوع کاملاً جدیدی از تجربه شده بودم که درست بر هسته ی مرکزی وجودم تأثیر میگذاشت. و اگرچه این تجربیات از عملکرد جنسی استفاده میکردند، اما نباید آنها را جنسی نامید. آنها اساساً ضدجنسی یا شبهجنسی بودند. بیایید این رابطه ی جنسی من با خودم با استفاده از زنانِ تصویری را « شبهجنسیّت نوع دوم» بنامید.
ارتباط فرانسوی
مرحله ی بعدی در شکلگیری شبهدگرجنسگراییِ من – یا به تعبیر خودم، جهتگیریِ نادرست من نسبت به زنان – زمانی فرا رسید که یک روز، درحال ورق زدن چند روزنامه برای یافتن دوز بعدیِ «محرکِ تصویری» خود، غافلگیرِ شهوت شدم. آنچه از صفحه ی روزنامه بیرون جهید و به درون روانم رسوخ کرد، روحی بود که از عکس «دانیل داریو»[2]، بازیگر فرانسوی مشهور و پرحاشیه ی دوران جنگ جهانی دوم، ساطع میشد؛ او در لباس شنایِ یکتکه و استاندارد آن دوران ظاهر شده بود. آنچه این نقشپذیریِ بعدی را تحریک کرد، خودِ آن شخص نبود – چون من در آن زمان اصلاً نمیدانستم او کیست – و حتی میزان برهنگیاش هم نبود، بلکه حالت بدن و روحی بود که از تمام زبان بدن و چهرهاش ساطع میشد؛ پرتو افکنیِ این پیام که: «من میخواهم تو به من شهوت بورزی». و این، واقعاً یک «میم» بسیار قدرتمند است! این زن مرا میخواست. او مرا میخواست! و بیش از آن، او میخواست که من خواهانش باشم! این همان چیزی بود که آن تصویر به من منتقل کرد. این همان کاری بود که آن تصویر با من کرد.
بله، بیتردید نیازهای خودِ من در آنچه دریافت میکردم تأثیر داشت؛ اما «نیاز» آن زن نیز (به خواسته شدن یا مورد شهوت قرار گرفتن؟) در آن عکس ثبت و منتقل شده بود. این یک امر ماورایی و روحی است؛ از روحِ یک نفر به روحِ دیگری.
این تجربه، جملهای از نیل جوردن[3]، کارگردان فیلم بازی گریه[4] را به یاد میآورد: «تنها چیزی که نابازیگران برای کار کردن در اختیار دارند، خودشان هستند. آنچه دوربین سینما میبیند، روح یک انسان است. نمیتوان آن را پنهان کرد.»[[i]] بله، دوربین روح یک شخص را میبیند و ثبت میکند. شاید به همین دلیل است که انسانهای بدوی میترسیدند دوربین بخشی از وجودشان را برباید. این موضوع حتی در مورد «بالزاک» (۱۷۹۹-۱۸۵۰)، رماننویس فرانسوی نیز صدق میکرد.[[ii]]
وقتی فردی ژست میگیرد و با ذهنیتِ «پرتوافکنیِ آن حس» در برابر دوربین میایستد، همانگونه که دانیل انجام داد، آن روح بهنحوی در عکس ثبت و حفظ میشود. این روح به بینندگان منتقل خواهد شد، چه روان خود را به روی آن بگشایند و از آن «بنوشند» و چه نگشایند. من تحت تأثیر و شرطیشدگی نقشپذیریهایِ پیشین، تفکرات و رفتار جنسی، و مواجهه با رسانهها، آماده ی خواستنِ چیزی بودم که او عرضه میکرد. روان من به روی یک ارتباط روحی گشوده شده بود؛ ارتباطی نادرست و گمراهکننده. نقشپذیری جنسی، امروزه با چیزی بسیار فراتر از امور صرفاً بیولوژیکی یا فیزیولوژیکی سر و کار دارد. رابطه ی جنسی بیش از آنکه جسمانی باشد، امری ذهنی و قائم به درون است. برای من، در آن سنین اولیه، «شهوت» در همینجا متولد شد. «شبهجنسیّت نوع سوم».
نقلقولی از سوزان سونتاگ[5] در اینجا کاملاً راهگشاست: «رابطه ی ما با عکسها میتواند چیزی هم ماهیت با شهوت را برانگیزد.»[[iii]] تا جایی که به یاد دارم، تجربه ی من با تصویر دانیل همان نقطهای بود که شهوتِ تصویری در من متولد شد. اما شهوت نسبت به چه؟ نه شهوت نسبت به زنان واقعی بود و نه حتی کشش به آنها؛ اینها خیلی بعدتر و در حدود بیستسالگی به سراغم آمدند. شهوت برای خودِ رابطه ی جنسی بهخودیخود هم نبود؛ رابطه ی جنسی با خودم صرفاً سازوکاری بود برای دستیابی به «آن تجربه»[6]. افزون بر این، من هنوز نمیدانستم رابطه ی جنسی چیست یا چگونه میان انسانها رخ میدهد. و قطعاً هم شهوت نسبت به نقطههای جوهر روی کاغذ نبود. پس آیا این شهوت نسبت به همان روحِ شهوتی بود که مدل را تسخیر کرده بود؟ شهوت نسبت به خودِ شهوت؟
شاید به همین دلیل است که ردیابی سرمنشأ جهتگیری جنسی برای ما اینقدر دشوار است. شما نمیتوانید روح را به روش علمی اثبات کنید، چه رسد به اینکه آن را تحلیل نمایید. شکسپیر هم چنین تلاشی نکرد؛ فقط آن را همانگونه که بود بیان کرد (غزل ۱۲۹ص…). بر اساس کل تجربه ی شخصیِ من، مهمترین مؤلفه در رابطه ی جنسی، چیدمان و حالتِ روح است؛ یعنی همان جوهر و هسته ی مرکزی وجود انسان، و افکار و نیاتی که در اعماق قلب و روان جای گرفتهاند. و این حالت درونی، چیزی است که از آنچه «در بیرون» وجود دارد تأثیر میپذیرد.
اندامهای جنسیِ شبهجنسی
عنصر مهم دیگر در شکلگیریِ تجربه ی جنسیِ من، تصویر پاهای «دانیل» بود که بهوضوح در پیشزمینه ی آن عکس خودنمایی میکرد. با وجود اینکه از آن زمان تاکنون، برای صدها هزار تصویرِ پا شهوت راندهام، با آنها خودارضایی کرده و سپس فراموششان کردهام، هنوز هم میتوانم آن تصویرِ ثبتشده در وجودم که در آن نقشپذیریِ قدرتمندِ سالهای بسیار دور رخ داد را مجسم کنم. آن خاطره هنوز هم هالهای بهشدت سمّی را با خود به همراه دارد؛ گویی آن اندامها در حرکت بودند، به من سیگنال میدادند، مرا به دام میانداختند و بر روح و روان من تسلط مییافتند؛ ابزارهایی برای شهوت. و من آن زمان تنها یازده یا دوازده ساله بودم، هرگز زنی را لمس نکرده بودم و هیچچیز درباره ی رابطه ی جنسی نمیدانستم.
هیچ چیز با یک جفت پاهای عالی برابری نمیکند
آگهی تبلیغاتیِ جوراب شلواری زنانه
پاها هنوز بخشی از راز و رمزِ زنانگی (جذابیت اسرارآمیز زنان) هستند. آنها همهجا حضور دارند! مارلنه دیتریش[7] پاهایش را به ارزش یک میلیون دلار بیمه کرده بود. در یکی از کلوپهای محلیِ رقصِ گروهی، یکی از جوایز کلاس به «بهترین پاها» تعلق میگیرد. لژوآ دِ ژامب «La Joie des Jambes» (لذت پاها) نمایشی است که در سال ۲۰۰۴ در سطح محلی به روی صحنه رفت. تصویرسازی از پاهای زنان و دیگر اعضای بدن – سینه، لبها، دستها، چشمها، اندام ها – در قرن بیستم به یک کیش و آیین پرستش بدل شد و یکی از ملموسترین و قدرتمندترین نمادهای این مذهب جدید را به ما بخشید (پیوست ۳). این مذهبی است کامل، همراه با باورها، نمادها، مناسک، ایمان بهمثابه ی مخاطره، اجتماع و چیزهای دیگر. برای من و ظاهراً میلیونها پسر و مرد دیگر، روحی که به این نمادهای شهوت جان میبخشد، نقشپذیریِ دیگری بود که در نورونهای جنسیّتِ در حال شکلگیریِ ما حک شده بود؛ گزارها ی دیگر در معادله ی جهتگیریِ جنسی ما – یا بهتر است بگویم انحراف جنسیِ ما – و عنصری نیرومند از شبهجنسیّتِ ما.
وقتی صحبت از اندامهای جنسیِ شبهجنسی میشود، اولین برخوردِ اروتیک ]شهوتانگیزِ[ من با یک دختر – یعنی اولین لمسِ زندگیام – در دبیرستان رخ داد. آن دختر (که اکنون فوت کرده است) ظاهراً برای کمک در تکالیفِ شیمی به خانه ی ما آمد و روی صندلیِ اتاقِ نشیمن، کنار شومینه نشست. او در مدرسه سیگنالهایی از تمایل و جذابیت نشان داده بود؛ بنابراین حس میکردم که ماجرا فراتر از یاد دادنِ موازنه ی فرمولهای شیمی است. ما در اتاق تنها بودیم – تجربهای که برای من، اولین بار بود. پس به محض اینکه او نشست، من چه کار کردم؟ جنسیّتِ همهجانبه و کلیِ من، از سنِ هشتسالگی خود را در قالبِ خودارضایی با تصاویری پیدرپی از «آزوراها» و «دانیلها» ابراز کرده بود. بنابراین چه کردم؟ مطابق نقشپذیریِ خود عمل کردم، مستقیماً به سمت او رفتم؛ در حالی که روی پاهایش مسخ شده بودم، به زانو درآمدم و آنها را گرفتم. تعجبآور است؟ من دستکم به مدتِ شش سال در خدمتِ این نماد شهوت به سر میبردم.
[1]. نیروانا (Nirvana)؛ اصطلاحی در آیین بودا و هندوییسم به معنای بالاترین مرتبه ی معنوی، رهایی مطلق از چرخهی رنج و دستیابی به آرامشِ کاملِ درونی است. در روانشناسی و بافتار این متن، نویسنده از آن به عنوان مَجازی برای توصیف یک حالت خلسه، بیذکری و خاموشیِ مطلقِ ذهن (تهی شدگی از تمام افکار و دغدغهها) استفاده کرده است. م
[2].Danielle Darrieux
[3].Neil Jordan
[4].Crying Game
[5].Susan Sontag
[6]. منظور از «آن تجربه»، همان «حسِّ اوجِ لذتِ شهوانی و ذهنی (نشئگی تصویری)» است که نویسنده از طریق تخیل و خودارضایی با عکسها به دست میآورد. م
[7].Marlene Dietrich
[8].Chainsaw
[9].Snuff films
[10].Form factor
[i]. As reported in Time, March 1, 1993, p. 57.
[ii] .As reported in Time, March 1, 1993, p. 57.
[iii] .Susan Sontag, On Photography, The Noonday Press, Farrar, Straus and Giroux, New York, P. 158
[iv] .Friedman, R. C., Male Homosexuality: A Contemporary Psychoanalytic Perspective, p. 3, reported in “Human Sexual Orientation: The Biologic Theories Reappraised,” by William Byne and Bruce Parsons, Archives of General Psychiatry, vol. 50, March 1993, p. 228. We note that the concept of homosexuality itself, as used in the media, is recent. For example, “The origins of homosexuality have been a subject of intense debate ever since the concept of sexual orientation emerged from reconceptu- alizations of gender that occurred during the 18th century in northern Europe.”‘ p. 228.
